دانلود رایگان کتاب رمان آریا

معرفی رمان آریا

بعضی وقایع، آن‌قدر واقعی‌اند که باور کردنشان دشوار می‌شود! آدم خیال می‌کند دارد یک داستان تخیلی را می‌خواند، اما وقتی در زندگی خودش دقیق می‌شود، می‌بیند ‌این وقایع برای خودش هم پیش آمده .
ولی او آن‌قدر سرگرم بوده که متوجه آنها نشده؛ و وقتی فراغتی می‌یابد تا به آنها فکر کند،‌ تازه دچار حیرت و یا وحشت می‌شود.

چکیده ای از کتاب

توی یخچال مان پر بود از بطری های جورواجور . رویشان خارجی نوشته شده بود . ولی من دلم کلوچه قندی و شربت زعفران می خواست .

هر چه داد می زد سر مادرم ، بیچاره هیچی نمی گفت . ازش می ترسید . مرتب می بردش محضر و املاکش را می فروخت .

می گفت : ” زمین می خوای چیکار ؟ آب و ملک می خوای چیکار ؟ آب و ملکی که ول باشه ، چه فایده ؟ حالا پول ، تو چیز دیگه س ” . من و ایراندخت هم ازش می ترسیدیم .

می گفت : « هر کار بکنین کلاغ سیاهه واسم خبر می آره » . برای همین ، وقتی می خواستم با ایراندخت در گوشی صحبت کنم ، اول می رفتم نگاه می کردم که یک وقت کلاغی ، چیزی ، توی حیاط نباشد .

مادرم یکی دوبار از این کارم خنده اش گرفت . شب ها ، دیروقت می آمد . می گفت : « می خوام با هیبتیان شریک بشم . قراره کارخونه بزنیم . آب و زمینش مال من . دستگاه و ساختمون هم مال اون » .

مادرم سری تکان می داد و آهسته می گفت : ” مست مسته ” و بعد ، باز آه می کشید : « یا حسین ! »
وقتی شریک هایش به خانه مان می آمدند ، مهربان می شد .

ایراندخت را می نشاند روی زانوهایش و به او آب نبات چوبی می داد و می گفت : « بخور بابا . مال کارخونه خودمونه » . بیچاره ایراندخت هم از ترس می خورد . بعد می آمد در گوشی به من می گفت :

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.